X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers پسرم! يادت باشه...
پسرم! يادت باشه...

نامه‌هايي براي پسرم از بدو تولد تا...
جدايي - اتاق مستقل

 بعد از پروسه از شيرگرفتن و از پوشك گرفتن، حالا نوبت به جدا كردن اتاقشو توي تختش خوابيدن رسيد. مهراد از همون ابتدا توي گهوارش كنار تخت ما ميخوابيد با بزرگتر شدنش پايين تختمون ميخوابيد تا دو سه روز قبل، يعني ٢٣ ديماه ١٣٩٢.

٢٤ ديماه، يهو بابا مهدي وقتي از سر كار بر ميگرده مامانش رو مجاب ميكنه كه از همين امشب مهراد به تنهايي تو تختش بخوابه و براي جلوگيري از وسوسه شدن، سريع جاي مهراد رو هم جمع ميكنه. پسرك از هيچ جا بيخبرمونم ظاهرا اعلام آمادگي ميكنه و موافقه... تا اينكه وقت خوابيدن ميرسه و تازه كوكوجمون فهميده كه موضوع جديه! وقتي ميبينه كه بابايي جديه با نگاه ملتمسانه و معصومش به مامان دلرحمش نيگاه ميكنه و با گريه التماس ميكنه كه با مخالفت جدي بابايي روبرو ميشه. 

بابايي حتي پيشنهاد من براي بتدريج خوابوندن پسر رو هم رد ميكنه و از من ميخواد كه جلوي ديد مهراد نباشم!

با اينكه به خودم ميگفتم كه ناراحتي من بي منطقه و مهراد فقط اتاقش عوض شده، ولي وقتي جاي خاليشو ميديدم دلم ميگرفت...

مهراد اون شب خيلي گريه كرد و بابا مهدي هم خيلي باهاش حرف زد  تا اينكه از فرط خستگي وسط قصه گفتن معصومانه خوابيد.

من تو اتاق مجاور دارم به روز هاي آتي مهراد فكر ميكنم به اينكه چقدر اين جدايي ها ادامه داره با شكلهاي مختلف كه همه نشان از استقلال خواهد داشت و باز فكر مامان ميوفتم چقدر مامان بودن سخته...

مهراد هر شب بابت خوابيدن توي تختش داره تشويق ميشه و برچسب و جايزه ميگيره ولي همچنان جاش و خاطراتش پيش مامان و باباش خالي و مونديه.  


+نوشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت21:46 توسط مامان
درانه های مهراد دو سال و 5 ماهه

مهراد داره با خودش تکرار میکنه که :  کلاغ میگه قار قار، گلبه میگه میو میو ، هاپو میگه: هاپ هاپ،  سگه میگه: سگ سگ سگ!!

 داره از پله کوچیک آشپزخونه میره تو پذیرائی با خودش میگه: مواظب باشم خدایی نکرده نیفتم!!

 جدیدا وقتی قهر میکنه میره یه گوشه و منتظره... بعد که هیچی بهش نمیگیم بخاطر اشتباهش میاد با قهر میگه: اصن بیا خوشالم کن

 داره لوگوهای خونه‌سازی رو میزاره رو هم، به ارتفاع که میرسه یهو میریزه، اونوقت اونم با چهره درهمش همه رو پرتاب میکنه و میگه : من دیگه بازی نمیکنم. بابا مهدی: چرا بازی نمیکنی؟  مهراد: ناراحتم بازی نمی‌کنم.

 مامانش بواسطه دلتنگی داداشاش بغض داره و یه نمه هم چشاش بارونی میشه، مهراد اشکاشو پاک میکنه و میگه: گریه کردی؟؟ اشکال نداره پیش میاد!!!

 بابا به مهراد: بزرگ شدی رفتی سر کار، چی واسه مامان میخری؟ مهراد: یه اسکیت قرمز  بابا در ادامه واسه من چی میخری؟ مهراد: یه اسکیت دیگه

 باباش داره باهاش بازی میکنه     مهراد بی‌حوصله:  بابایی تو رو خدا نکن!!

 مهراد داره میوه میخوره و حرف میزنه پرستار مهراد، اختر خانوم  میگه: میوه تو بخور اینهمه حرف نزن     مهراد دیگه میوه نمیخوره       پرستار: بخور دیگه    مهراد: من ناراحت شدم گفتی حرف نزن من داشتم حرفای قشنگ میزدم!!!


 مهراد گاوش رو برده کنار ظرفشوئی میگه: آقا گاوه بشور دست و رویت، حباب هم درست کن

 داره با گاو کوچولوش بازی میکنه میگه: دوست دارم عاشقتم به مولا

 دارم اسم عموهاشو به ترتیب ازش میپرسم  اول : عمو علیرضا  دوم سوم چهارم هم بلده تا میپرسم پنجم؟ میگه: محمد باقر است ائمه را طاهر است ( شعر اماما که پرستارش یاذش داده بود خیلی کوچیکتر بود) 

اختر خانوم: بشین زیتون بخور   مهراد: من نمیخورم بده آقا گاوه بخوره، بد مزه‌ست     پرستار: در عوضش خاصیت داره، ویتامین داره   مهراد: در عوضش تلخه.

با شلوار هندونه‌ایه کهنش آب ظرفشوئی رو خشک میکنم میگه: مگه خشک کنه، لباس منه چرا اینجا گذاشتیش


+نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1392ساعت8:54 توسط مامان
درانه های مهراد دو سال و 4 ماهه

مهراد بریم بخوابیم؟     مهراد: نه همین یه باراااا (با حرکت دست و سر که ای کاش میذاشت   عکس بگیریم)      در ادامه مهراد : مامان دارم کم کم خسته می‌شم!

مامانش به مهراد در حال غذا خوردن: مهراد غذاتو دوست داری؟     مهراد جدی: لقمه تو دهنمه نباید حرف بزنم!!!

مهراد در حین توپ بازی با خودش: مامان گل زدم آخ جون برنده شدم!


مهراد بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟    مهراد: میخوام بزرگ بشم بعد دوچرخه تنددددد برم !!

مامانش داره شلوار مهراد و پاش میکنه مهراد مامانش و بو میکنه  مامانش: داری چیکار میکنی؟    مهراد: دارم بو میکنم بو مامان میدی!  


+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1392ساعت7:48 توسط مامان
کاش یک بار باهم بریم شیراز

سلام کوکوژم

امروز تو خونه ما بودی. منظورم در واقع خونه مامان بابایی من هست. واگرنه من سالهاست که شیراز خونه ای ندارم. این هم از عجایب خنده دار -و شاید غم انگیز- دنیای ما هست که من توی شیراز خونه خریدم اما خونه ندارم و اونجا تنها خونه واقعی ام هست. این سه تا جمله همزمان نمی توانن درست باشند از نظر هر کسی غیر از یک مهاجر.

امروز تو و مامان و بابا، بابا بزرگت و مامان بزرگ و خاله ات اونجا بودین. مامان و بابای من هم بودن. جایی من و دو تا دایی ات حتما خالی بوده، خیلی خیلی زیاد. چند بار تصور کردم همه ما را توی یک خانه یک جا باور کردنی نیست. رویایی که شاید هیچ وقت رخ نده.

به هر حال مامانم و بابا خیلی خیلی از دیدنت خوشحال شده بودن، از دیدن تو و بقیه و من اصلا نمی توانم با کلمه توصیف کنم که قلبم چطور آب شده واسه اون لحظات.

مامان گفت کلی عکس و فیلم گرفتین که برام می فرسته. منتظرم ببینمت. عکس ها چند وقت پیشت را دارم روی فیس بوک می بینم. فردا هم قرار هست برین حافظیه همه با هم. حافظیه جای محبوب من هست در همه جهان.

سفر خوش بگذره کوکوژم.


+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1392ساعت5:58 توسط عمه زهرا
خداحافظ پوشک پمپرز و اخیرا بارلی

بیش از دو ماهه که بصورت تدریجی پروسه از پوشک گرفتن رو شروع کردیم اوایلش با پوشک ولی 2تا 3 بار در روز میبردیمش دستشوئی، بعد جرات بخرج دادیم و روزا تو خونه پوشک نمیکردیم  بجز مواقع خواب و بیرون رفتن و در مرحله آخر از چهارشنبه 26 تیرماه 1392رسما دیگه پوشک نمیکنیم اما با نگرانی همراهه. هنوز به مرحله بدون نگرانی و استرش نرسیدیم. اینکار هم از تصوراتمون راحت‌تر انجام شد بماند که ... بله.

 همچنان مهراد پایین تخت اتاق مامان و باباش میخوابه و پروژه بعدی ما  انشالا خوابوندن مهراد تو تخت خودش و توی اتاق خودش خواهد بود.

و اما خوابیدنای آقا خان، اگه بگم کچلمون کرده، بیراه نگفتم!!! بعد از ظهرا که تا میریم یه چرتی بزنیم بیدار میشه و اخیرا به بدبختی شبا میخوابه!!! از 12 شب میریم که بخوابیم اما تا بخوابیم فکر کنم 1/5-2  بامداد شده،  اولش کتاب بخونیم، بعد قصه بعدش مهراد: یه آب بهم میدی؟ خودمم میام  بالا بیشینم (روی اوپن آشپزخونه) حالا اون بالا با همه چی کار داره، این چیه؟ اون چیه؟

آب خورده حالا، یه شیر بهم میدی شیر پاکتی؟ شیر بهش میدیم و بعدش بخاطر دندونش یکم آب و دندونشو تمیز میکنیم و برق خاموش بریم سر جامون

دوباره نوار تکرار میشه قصه، آب، شیر و...

بعدش تازه جای مامان و بابا باید عوض شه، و باز نوار تکرار و هر بار هم میگه: همین یه بار دیگه بس باشه؟

و نتیجه این آشامیدنای شبانه معلومه دیگه

صبح زود جمعه مهراد با پتو و آقا گاوش اومده پیش مامانش بخوابه، بعد به مامانش میگه:  مامان عرق کردم لباسام خیس شده

حالا زیر بار نمیره که اینا عرق نیست و گریه و راضی به عوض کردن لباساش هم نیست.

 دیشب تصمیم گرفتیم که بساط نوشیدنیهای شبونش رو تعطیل کنیم و توجه به بهونه‌گیریهاش ندیم که علی‌رغم تلاش باباش باز هم حریف این پسر نشد و فکر کنم 4 سری نوار تکرار شد فقط هرچی مامان رو صدا زد بابا اما حریف مامان شد و نذاشت و مامان خیلییییییی پا روی دلش گذاشت و نرفت و نهایتا بدون تعویض مامان و بابا، هر دو خوابشون برد.

 بعضی جملات این روزای مهراد، اعجاب آمیزه که از کجا آورده، فهمیده و ...فقط اون لحظه دوست داری محکم بغلش کنی و فشارش بدی. واسه مثال:

پرستار: مهراد بیا پیشم.      مهراد: دستم بنده  

گاهی میاد پیشم میگه: مامان هنوز دستت بنده؟ کوجاست بند؟

مهراد کلاه نقابدار پرستارشو دیده میگه: این چیه؟ - کلاه در ادامه مهراد: وای ی چقدر خنده داره

 داره بازی میکنه پرستار میره تو اتاقش و بلافاصله مهراد: داشتم ملق میزدم که اختر خانوم یکدفعه اومد (با تاکید بر کلمه یکدفعه)

 این روزا مهراد کنجکاویش بیشتر شده  و دوست داره اسباب بازیهاشو خراب کنه و بعد خودش میخواد تعمیر کنه، هر چیزی رو محکم پرتاب میکنه و البته این روزا هم خیلی صدمه بخودش وارد میکنه مواردی که دیگه نمیدونیم چه رفتاری باید داشته باشیم باباش بغلش میکنه و یه کنج میزاردش که به مدت 2 دقیقه به کارای خطرناکی که کرده فکر کنه

یروز که تو کنج بود مهراد  بعد چند ثانیه فرار کرد و در حین فرار: از دست بابا در رفتم دیدی در رفتم!!!

بدون اینکه یسری کلمات رو ما گفته باشیم میگه و جالبه که معنیشونم ظاهرا میدونه مثل: میخام با مامان بجنگم!!! بیا تفنگ بازی دوف دوف

حالا اصلا ما نه براش تفنگ خریدیم و نه خیلی تلویزیون تو خونه روشنه!!!

بیشترین بازی این روزاشم، سرسره، موشک درست کردن و قطار کردنه، به نظر مهراد هر چیز پشت سر هم میشه قطار، حتی ترافیک تو خیابون.

 تو دستشوئی هم که میره بعد کلی آب‌بازی و بقول خودش یه جیش این پشت قائم شده بشورمش همه جا رو خیس میکنه و بزور آخر میاد بیرون.

 میتونم به جرات بگم که زمانیکه تو خونه‌ایم بیشتر وقت مامان یا بابا یا هر دو صرف ثمره عشقشونه

 ششمین سالگرد پیوند مامان و بابایی مبارک (30 تیر 1386)

 

قطار با یه واگن جارو برقی


+نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1392ساعت12:7 توسط مامان
خداحافظ شیر خودش

بالاخره مهراد در 2 سال و 20 روزگی کامل از شیر گرفته شد اگه اینقدر هم طول کشید بخاطر مامانش بود که دلش نمیومد لحظات خوشی رو که مهراد رو بغل میکرد و با تمام وجود حسش میکرد رو از دست بده والا بعد تصمیم جدی مامان، مهراد منطقی‌تر ازونی که مامان و باباش فکر میکردند قضیه رو پذیرفت و تا الان که 8 روز گذشته چیز خاصی نگفته.  مهراد آخرین مرتبه شیر به اصطلاح خودش رو بامداد جمعه 27 اردیبهشت خورد  و چون خیلی هم طول کشید و مامانش هم خوابش میومد مامانشو به تصمیمش مصمم کرد.

از قبلش براش حرف میزدیم که پسرم تو دیگه بزرگ شدی و نی‌نی کوچولوها که نمیتونن راه برند و حرف بزنن باید شیر مامانشونو بخورن و مهراد با صدای محکم: "نه شیر خودمه نی‌نیا شیر پاکتی بخورن مهاد شیر خودش بخوره"

روز جمعه مامانش مجبور شد که از چسب استفاده کنه، وقتی مهراد با تعجب دید گفت: "اینکه چسبه"

مامانش: اوف شده دکتر مهربون چسب زده

مهراد: "بهش بگو چسبو بکنه"

مامانش: نمیشه مامان دردش میاد باید خوب بشه مامان

به‌همین راحتی پسرک در ادامه: "مامان اوف شده، خوب بشه مامان شیر پاکتی بده بخورم"

الهیییییییییییییییییییییی قربونت برم عزیزم که اینهمه عاقلی و مهربون

همچنان بروال گذشتش موقع خواب و نصفه شب شیر پاکتی میخوره و واسه همینم اکثر مواقع این‌مدت سر جاش بله ...

داستان به همین‌جا ختم نمیشه موقع خواب بعد از چندین بار  بهانه شیر پاکتی خوردن، حالا قصه گفتن هم اضافه شده باید اونقد قصه بگی که پسر خوابش ببره اونم با اسمائی که خودش انتخاب میکنه.

 از قبل بیشتر دقت میکنه و بیشتر به انجام یه کاری اصرار میورزه

تا عدد 50 بلده بشماره

علاقه زیادی به ساعت پیدا کرده و چرخش ثانیه شمار هر ساعتی نظرشو جلب میکنه و بلند عنوان میکنه

دو  تا چاقو کند اره‌ای رو رو هم میذاره میگه : "ساخت "درست کردم

داره با مامانش بازی میکنه، باباش میپرسه داری چه بازی میکنی؟ "بازی مامانی"

صبح چیکار کردی مهراد؟ "بازی کردم " چی بازی؟ " بازی اختر خانومی" پرستارشو میگه

 خط و خطوط کج و مووج هم به خونه بهم‌ریخته اضافه شده، در و دیوار و میز و  حتی یخچال هم خط خطی شدن، دست و پای خودش که بماند. مهراد همه چی میکشه. این چیه کشیدی؟ مهراد: "پی پی کشیدم"

وقتی ناراحتی بخاطر اینکه شام نمیخوره ، پسر مهربون دائم تکرار میکنه : "مامان (بابا) بخند، خوشال باش" و بعد میگه : "میخورم"

 هر کار میکنم پرشین گیگ عکس آپلود نمیکنه!!! کسی سایت خوب میشناسه که دیگه دائمی باشه

بالاخره عکس با کلی تاخیر و تاریخ انقضایی


+نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1392ساعت10:4 توسط مامان
مهراد دوساله می‌شود

2 سال‌ل‌ل گذشت پست های یکسالگیت و که مرور میکردم میدیدم تغییر و تحولاتت اونقدر زیاده که نمیتونم همه رو تو ذهنم بگنجونم و شایدم ذهن منه که داره کوچیک میشه و ظرفیت حافظش واسه ضبط اینهمه مشاهدات پائینه.

و اما تازه‌های مهراد در 2 سالگی :

اولین دندونای آسیاش زودتر از دندونای نیشش بیرون اومدند و بتازگی بعد از 3 روز تب با بیرون اومدن دندونای نیش مجموع دندوناش به  عدد 16 رسید.

با وجود شاغل بودن مامانش تا 16 ماهگی کامل شیر مامانش به اصطلاح جدید خودش، "شیر خودم" خورده و هنوز هم ادامه داره بجز یه وعده صبح که بجاش شیرخشک میخوره. واقعا روزای شیر دوشیدن روزای سختی واسه مامان بود که هیچ‌وقت یادش نمیره  دلبندم.   

مهراد پسر تا همین الان هم نوشابه، پفک و تنقلات مضر  رو امتحان نکرده.

بخاطر پسری سعی کردیم تلویزیون تماشا نکنیم.

اشکال هندسی رو تقریبا همشو بلده، میگه "نیم دایره" و در ادامش میگه "ماه" و در ادامه ترش در حالیکه نیم دایره رو برده بالا "ماه برو تو آسمونا" و بعدش گریه که چرا ماه نمیره تو آسمون...

شمارش اعداد و اسامی رو به نسبت بلده

خوب میتونه تصویر سازی کنه تو ذهنش با کمک بن بن بونش

خوب میتونه شبیه سازی کنه داشت عکس پسر فوتبالیستو میدید که پاشو واسه زدن گل برده بود بالا، کف کفشش سوراخ سوراخ بود ، مهراد : "مامان اتو" من با تعجب و مهراد هم دائم تکرار، بعد دیدم به کف کفش اشاره میکنه خدائیش شبیه اتو بود. یاد کوچیکی خودمون می‌افتم که چقدر اینکارو میکردیم، خصوصا با نیگاه به ابرای تو آسمون و هنگام خوردن پفک.

همچنان علاقه به وسایل نقلیه بزرگ داره  مثه اتوبوس، ماشین آتش نشانی، کامیون، تریلی و  آمبولانس و حسابی داغونشون میکنه. داره با اتوبوس بزرگش میزنه تو سر بادکنک، مهراد چیکار میکنی؟ مهراد با ذوق : " دارم بازی موکنم بادکنک بالا بره"

مثه کوچیکی خودمون دوست دارم ابتکار عمل داشته باشه واسه بازی کردن، سوار ماشینش که واسش کوچیکه میشه و خودش رو راه میبره.

اخیرا از تونل خوشش اومده و هر جای تاریک و باریک رو میگه تونل مثه پاچه شلوار!!

همچنان پتوش رو که دیگه هم کهنه شده و هم کوچیک و  آقا گاوه (آقای موع) که عمه مهربونش خریده رو خیلی دوست داره.

پرچم ایران، پایتخت ایران و ... رو بلده

شعر باز تلفن زنگ میزنه، تو گوشم آهنگ میزنه ... رو با کمی کمک تا آخرش بلده.

بعد از خوردن غذا، میخواد مسواک بزنه، بماند که میز، مبل و ... رو هم مسواک میزنه و گاهی یه جائی میندازه به اصطلاح خودش "اون پشتا انداختم" معلوم نمیشه کدوم پشتا.

شیر پاکتی هم خیلی دوست داره و واسه اینکه بهش توجه کنیم علاوه بر آب، شیر پاکتی هم اضافه شده.

وقتی با پوشی تلفن صحبت میکنه میگه "پدرجون بیا بیرون منو ببر پارک" یا به من میگه "مامان پشتشو باز کن پدرجون بیاد " بعد پاشو میبره تو گوشی میگه "من برم شارود"

پارک، دریا رو خیلی دوست داره.

اینروزا بیشترین کلمه‌ای که استفاده میکنه "این چیه" ، "خودم"  از بچگی به صداها حساس بود همش میپرسه "صدای چیه".

 مهراد پسر مهربون، با احساسیه و با بچه‌های بزرگتر از خودش بیشتر دوست داره بازی کنه، خیلی از خودش دفاع نمیکنه، نمیدونیم باید خشونت هم یادش بدیم یا هنوز زوده، رفته بودیم پارک، پسر بچه‌ای که بنظر از مهراد 5-4 ماه هم کوچیکتر بود دو دستشو برد سمت موهای فرفری مهراد و شروع به کشید، اونقدر سفت انگشتاشو بسته بود که من نمیتونستم باز کنم و آخرش مامانش با کتک دستای پسرشو باز کرد، مهراد آروم داشت گریه میکرد و هیچ دفاعی از خودش نمیکرد. بعدش که من بغلش کرد با من قهر کرده بود و منو میزد!!! بماند که فرداش باباش موهاشو با ماشین زد.   

در راستای از پوشک و شیر گرفتن تدریجی، روزی 2 تا 3 بار جیش و گاهی پی‌پی شو میبریم دستشوئی میکنه، شیر هم مواقع خوابش و زمانیکه اصرار میکنه.

همچنان پرستارش اختر خانومه با دستمزد ماهیانه 280 تومان بدون کار خونه‌، خانوم خوبیه و ظاهرا مهراد رو هم دوست داره.

 اما در آخر دوست دارم بگم که:

خوشحالم که تا امروز تلاشمون برای بهترین بودنت بیهوده نبوده و تو هم بهترین بودی پسر دوست داشتنی.

خوشحالم که خدا رو شکر برای پدر و مادر خوب بودن حداقل، تلاش میکنیم

و از همه مهمتر خوشحالم که همسری چون بابا مهدی جون دارم که به من فرصت برای خودم بودن رو هم میده تا مامان شادتری باشم .

عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک.


+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت10:9 توسط مامان
مناسبت سالروز تولّدت

سلام دایی جون،

اینو به مناسبت سالروز تولّدت مینویسم (هرچند با ۱ روز تاخیر، اما از بچگی‌ اینقدر سخت نگیر به روزگار:)

اینجا مامانت، بابت و عمّه‌هات واست چیزی خوب مینویسن و هر کسی‌  تجربیات و احساساتش رو با تو به اشتراک میذاره. من هم این پست رو خلاصه می‌کنم و یک نکته‌ای واست  به یادگار میزارم شاید به دردت خورد.

وقتی‌ بچه بودم، تو زبان فارسی و تو مدرسه با سخنرانیهای مدیرها و معلّمها، به من و هم سنّ و سالهای من میگفتن: آینده سازان. اون موقع زیاد متوجّه نمیشدم یعنی‌ دقیقا چی‌ که من آینده رو میسازم؟ اما شاید الان بعد از حدود ۲۰ سال، درک واضحی از این لغات دارم.

تو زبان انگلیسی، که به زودی تو مدرسه یاد میگیری، لغاتی وجود داره به نامه "futuristic". یا فکر می‌کنم تو زبان فارسی بهش میگیم "آینده نگر".  این لغات رو واسه کسی‌ به کار میبرن که سعی‌ می‌کنه تو ذهنش آینده رو تجسّم کنه: دنیای ما ادمها تو چند ساله دیگه چه شکلی‌ می‌شه؟ به نظر من، ادمها‌ای آینده رو میسازن که به بیشتر به آینده فکر کنند، نه به گذشته. اگه یک وقتی‌ دیدی بیشتر روزت به این می‌گذره که عکسای آلبوم قدیمیت رو نگه کنی‌، یا یاد خاطرات دوران قدیمیت بیفتی، و از اینکه چرا یک چیزهای یک زمانی‌ که تو شاد  و پر جنب و جوش بودی دیگه امروز که بزرگتر شودی وجود نداره غصّه بخوری، بدون که تو داری کم کم به کسی‌ تبدیل میشی‌ که منتظر سخته شدن آینده توسط دیگرانه، به جا اینکه به این فکر کنه که آینده رو خودش بسازه.

واسه آینده نگر بودن، لازم نیست که تو حتما با گذشته قهر کنی‌. اتفاقا بر عکس، من همیشه از اینکه یک دفترچه خاطرات قدیمی‌ دارم که می‌تونم هر از چند گاهی یک کمی‌ از افکار دوران قدیم رو مرور کنم، چیزهای زیادی یاد میگیرم. اما نگاه به گذشته باید با این نیت باشه که از اون درس بگیری تا آینده رو بهتر بسازی.

من خیلی‌ به تو و نسل تو امید دارم، همونطور که معلم‌های ما به من، بابا، مامان و دایی کوچیت امید داشتن و ما الان احساس می‌کنیم که نقشی‌ در ساختن امروز که آیندهٔ دیروز بود داریم. امیدوارم زنده باشم تا ببینم تو چه نقشی‌ در ساختن آینده بازی خواهی‌ کرد.

راستی‌، امسال تکنولوژی جدید، آیفون۵ هست که من تازه خریدم (حتما تو آینده این تکنولوژی خیلی‌ قدیمی‌ شده). یک چیز جالب که تو این تلفن هست "reminder" گذاشتن واسه روز تولّد خواهر زاده است. شاید به کمک این تکنولوژی، تولّدت ساله بعد رو  به موقع تبریک بگم. اما اگه باز دیر شد، غر نزن :)



+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت23:42 توسط دايي بزرگه
تولدت مبارک...

سلام پسرم

امروز 2 سالگیت رُ رد کردی و سال دوم زندگی ت هم کبیسه بود یعنی 366 روزه, یعنی 1 روز بیشتر...

توو سنی که تو هستی یعنی 1 روز بیشتر کنجکاوی و یادگیری

نمیدونم چی باید برات بنویسم پسرم

تو داری کم کم بزرگ میشی و چیزای زیادی رُ باید تجربه کنی، لحظات تلخ وشیرین همیشه با هم وجود داره و هر کدوم به اون یکی معنا میبخشه...

 

ممکنه برنامه های زیادی برای خودت بریزی اما یادت باشه اگه اخلالی توو هر کدوم از برنامه هات پیش اومد به معنی شکست نیست، یه تجربه ست که فرصتش برای تو به وجود اومده و تو مالک انحصاری اون تجربه هستی که باید سعی کنی به اندوخته هات اضافه ش کنی نه اینکه با فراموش کردنش سرمایه ی تجربیت رُ دور بریزی...

همیشه اوضاع اونجوری که فکرش رُ میکنی پیش نمیره سعی کن شرایط رُ برای خودت مهیا کنی و اگه مهیا نشد از اون شرایطی که توش هستی لذت و استفاده ببر و مطمئن باش که بهترینها همونیه که برات پیش اومده، البته به این معنا نیست که به چیزی که هستی راضی باشی و دست از تلاش برداری ، نه ...

حصول نتیجه مهمه ولی از اون مهمتر تلاش در مسیر رسیدن به نتیجه ست...


+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت14:41 توسط بابا
تولدت مبارک

یادم بود که تولدت در اردیبهشت هست ولی روزش را با روز تولد داییت اشتباه گرفته بودم. اما از این مهمتر اصلا نمی دانستم امروز چندم اردبیهشت هست. الان ساعت ۴۷ دقیقه صبح ۲۷ اوریل هست به وقت این جای جهان که من هستم، دو اقیانوس دورتر از تو. همه این اعترافات را کردم که بگم اما امروز همش به یاد تو بودم. یادم بود که شب که می آم خونه تاریخ را چک کنم. داشتم بلاگت را می خواندم که مامانت را توی چت دیدم و فهمیدم ای داد که امروز اصلا تولدت هست و من درست و حسابی یادم نبود. خب دیگه تکرار نمی شه. قول می دم. قول قول...

دارم فکر می کنم که چی می توانم بهت هدیه بدم؟ می خوام برات یک قسمت کوچیک از یکی از کتاب های مورد علاقه ام را ترجمه کنم و بنویسم. دارم فکر می کنم که آیا اینجا بنویسم یا روی کاغذ و وقتی بزرگتر شدی فقط به خودت بدم.


تولدت مبارک از راه خیلی خیلی دور. دوستت دارم کوکوژ جانم!


+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت9:26 توسط عمه زهرا
منوی اصلی
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک
درباره ی ما

پسرم به عنوان مدير وبلاگ معرفي شده تا از همين الان شخصيت دنياي مجازيش هم شكل بگيره، اما چون قراره ايشالا همين روزا به دنيا بياد من و مامانش پُستاش رُ آپ مي‌كنيم تا ايشالا وقتي به سني رسيد كه تونست مديريت وبلاگ رُ به عهده بگيره خودش كار رُ ادامه بده...
آرشیو مطالب
دی 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
موضوعات
تازه های مهراد
درانه های پسری
نامه هایی به پسرم
نویسندگان
بابا
خاله
دايي بزرگه
دايي كوچيكه
عمه زهرا
مامان
پیوند های وبلاگ
چرك‌نويس (مهدي دمي‌زاده)
كاغذِ بي‌خط (مهدي دمي‌زاده)
كوكوژنامه
عمه زهرا
آترین
دردونه مامان و باباش
آپلودعکس و فیلم
خاطرات مهراد پسر
نام نام
خاطرات عرشیا کوچولو
عروسک من باران
وب سایت کودکان
صدراخان
بازی آنلاین
طراحی سایت
قالب وبلاگ
امکانات

Powered by BLOGFA
Designed by WEB-TOOLS.IR
خروجی وبلاگ
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط وب تولز

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت