X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Premature Baby tickers پسرم! يادت باشه...
پسرم! يادت باشه...

نامه‌هايي براي پسرم از بدو تولد تا...
مهراد دوساله می‌شود

2 سال‌ل‌ل گذشت پست های یکسالگیت و که مرور میکردم میدیدم تغییر و تحولاتت اونقدر زیاده که نمیتونم همه رو تو ذهنم بگنجونم و شایدم ذهن منه که داره کوچیک میشه و ظرفیت حافظش واسه ضبط اینهمه مشاهدات پائینه.

و اما تازه‌های مهراد در 2 سالگی :

اولین دندونای آسیاش زودتر از دندونای نیشش بیرون اومدند و بتازگی بعد از 3 روز تب با بیرون اومدن دندونای نیش مجموع دندوناش به  عدد 16 رسید.

با وجود شاغل بودن مامانش تا 16 ماهگی کامل شیر مامانش به اصطلاح جدید خودش، "شیر خودم" خورده و هنوز هم ادامه داره بجز یه وعده صبح که بجاش شیرخشک میخوره. واقعا روزای شیر دوشیدن روزای سختی واسه مامان بود که هیچ‌وقت یادش نمیره  دلبندم.   

مهراد پسر تا همین الان هم نوشابه، پفک و تنقلات مضر  رو امتحان نکرده.

بخاطر پسری سعی کردیم تلویزیون تماشا نکنیم.

اشکال هندسی رو تقریبا همشو بلده، میگه "نیم دایره" و در ادامش میگه "ماه" و در ادامه ترش در حالیکه نیم دایره رو برده بالا "ماه برو تو آسمونا" و بعدش گریه که چرا ماه نمیره تو آسمون...

شمارش اعداد و اسامی رو به نسبت بلده

خوب میتونه تصویر سازی کنه تو ذهنش با کمک بن بن بونش

خوب میتونه شبیه سازی کنه داشت عکس پسر فوتبالیستو میدید که پاشو واسه زدن گل برده بود بالا، کف کفشش سوراخ سوراخ بود ، مهراد : "مامان اتو" من با تعجب و مهراد هم دائم تکرار، بعد دیدم به کف کفش اشاره میکنه خدائیش شبیه اتو بود. یاد کوچیکی خودمون می‌افتم که چقدر اینکارو میکردیم، خصوصا با نیگاه به ابرای تو آسمون و هنگام خوردن پفک.

همچنان علاقه به وسایل نقلیه بزرگ داره  مثه اتوبوس، ماشین آتش نشانی، کامیون، تریلی و  آمبولانس و حسابی داغونشون میکنه. داره با اتوبوس بزرگش میزنه تو سر بادکنک، مهراد چیکار میکنی؟ مهراد با ذوق : " دارم بازی موکنم بادکنک بالا بره"

مثه کوچیکی خودمون دوست دارم ابتکار عمل داشته باشه واسه بازی کردن، سوار ماشینش که واسش کوچیکه میشه و خودش رو راه میبره.

اخیرا از تونل خوشش اومده و هر جای تاریک و باریک رو میگه تونل مثه پاچه شلوار!!

همچنان پتوش رو که دیگه هم کهنه شده و هم کوچیک و  آقا گاوه (آقای موع) که عمه مهربونش خریده رو خیلی دوست داره.

پرچم ایران، پایتخت ایران و ... رو بلده

شعر باز تلفن زنگ میزنه، تو گوشم آهنگ میزنه ... رو با کمی کمک تا آخرش بلده.

بعد از خوردن غذا، میخواد مسواک بزنه، بماند که میز، مبل و ... رو هم مسواک میزنه و گاهی یه جائی میندازه به اصطلاح خودش "اون پشتا انداختم" معلوم نمیشه کدوم پشتا.

شیر پاکتی هم خیلی دوست داره و واسه اینکه بهش توجه کنیم علاوه بر آب، شیر پاکتی هم اضافه شده.

وقتی با پوشی تلفن صحبت میکنه میگه "پدرجون بیا بیرون منو ببر پارک" یا به من میگه "مامان پشتشو باز کن پدرجون بیاد " بعد پاشو میبره تو گوشی میگه "من برم شارود"

پارک، دریا رو خیلی دوست داره.

اینروزا بیشترین کلمه‌ای که استفاده میکنه "این چیه" ، "خودم"  از بچگی به صداها حساس بود همش میپرسه "صدای چیه".

 مهراد پسر مهربون، با احساسیه و با بچه‌های بزرگتر از خودش بیشتر دوست داره بازی کنه، خیلی از خودش دفاع نمیکنه، نمیدونیم باید خشونت هم یادش بدیم یا هنوز زوده، رفته بودیم پارک، پسر بچه‌ای که بنظر از مهراد 5-4 ماه هم کوچیکتر بود دو دستشو برد سمت موهای فرفری مهراد و شروع به کشید، اونقدر سفت انگشتاشو بسته بود که من نمیتونستم باز کنم و آخرش مامانش با کتک دستای پسرشو باز کرد، مهراد آروم داشت گریه میکرد و هیچ دفاعی از خودش نمیکرد. بعدش که من بغلش کرد با من قهر کرده بود و منو میزد!!! بماند که فرداش باباش موهاشو با ماشین زد.   

در راستای از پوشک و شیر گرفتن تدریجی، روزی 2 تا 3 بار جیش و گاهی پی‌پی شو میبریم دستشوئی میکنه، شیر هم مواقع خوابش و زمانیکه اصرار میکنه.

همچنان پرستارش اختر خانومه با دستمزد ماهیانه 280 تومان بدون کار خونه‌، خانوم خوبیه و ظاهرا مهراد رو هم دوست داره.

 اما در آخر دوست دارم بگم که:

خوشحالم که تا امروز تلاشمون برای بهترین بودنت بیهوده نبوده و تو هم بهترین بودی پسر دوست داشتنی.

خوشحالم که خدا رو شکر برای پدر و مادر خوب بودن حداقل، تلاش میکنیم

و از همه مهمتر خوشحالم که همسری چون بابا مهدی جون دارم که به من فرصت برای خودم بودن رو هم میده تا مامان شادتری باشم .

عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک.


+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت10:9 توسط مامان
مناسبت سالروز تولّدت

سلام دایی جون،

اینو به مناسبت سالروز تولّدت مینویسم (هرچند با ۱ روز تاخیر، اما از بچگی‌ اینقدر سخت نگیر به روزگار:)

اینجا مامانت، بابت و عمّه‌هات واست چیزی خوب مینویسن و هر کسی‌  تجربیات و احساساتش رو با تو به اشتراک میذاره. من هم این پست رو خلاصه می‌کنم و یک نکته‌ای واست  به یادگار میزارم شاید به دردت خورد.

وقتی‌ بچه بودم، تو زبان فارسی و تو مدرسه با سخنرانیهای مدیرها و معلّمها، به من و هم سنّ و سالهای من میگفتن: آینده سازان. اون موقع زیاد متوجّه نمیشدم یعنی‌ دقیقا چی‌ که من آینده رو میسازم؟ اما شاید الان بعد از حدود ۲۰ سال، درک واضحی از این لغات دارم.

تو زبان انگلیسی، که به زودی تو مدرسه یاد میگیری، لغاتی وجود داره به نامه "futuristic". یا فکر می‌کنم تو زبان فارسی بهش میگیم "آینده نگر".  این لغات رو واسه کسی‌ به کار میبرن که سعی‌ می‌کنه تو ذهنش آینده رو تجسّم کنه: دنیای ما ادمها تو چند ساله دیگه چه شکلی‌ می‌شه؟ به نظر من، ادمها‌ای آینده رو میسازن که به بیشتر به آینده فکر کنند، نه به گذشته. اگه یک وقتی‌ دیدی بیشتر روزت به این می‌گذره که عکسای آلبوم قدیمیت رو نگه کنی‌، یا یاد خاطرات دوران قدیمیت بیفتی، و از اینکه چرا یک چیزهای یک زمانی‌ که تو شاد  و پر جنب و جوش بودی دیگه امروز که بزرگتر شودی وجود نداره غصّه بخوری، بدون که تو داری کم کم به کسی‌ تبدیل میشی‌ که منتظر سخته شدن آینده توسط دیگرانه، به جا اینکه به این فکر کنه که آینده رو خودش بسازه.

واسه آینده نگر بودن، لازم نیست که تو حتما با گذشته قهر کنی‌. اتفاقا بر عکس، من همیشه از اینکه یک دفترچه خاطرات قدیمی‌ دارم که می‌تونم هر از چند گاهی یک کمی‌ از افکار دوران قدیم رو مرور کنم، چیزهای زیادی یاد میگیرم. اما نگاه به گذشته باید با این نیت باشه که از اون درس بگیری تا آینده رو بهتر بسازی.

من خیلی‌ به تو و نسل تو امید دارم، همونطور که معلم‌های ما به من، بابا، مامان و دایی کوچیت امید داشتن و ما الان احساس می‌کنیم که نقشی‌ در ساختن امروز که آیندهٔ دیروز بود داریم. امیدوارم زنده باشم تا ببینم تو چه نقشی‌ در ساختن آینده بازی خواهی‌ کرد.

راستی‌، امسال تکنولوژی جدید، آیفون۵ هست که من تازه خریدم (حتما تو آینده این تکنولوژی خیلی‌ قدیمی‌ شده). یک چیز جالب که تو این تلفن هست "reminder" گذاشتن واسه روز تولّد خواهر زاده است. شاید به کمک این تکنولوژی، تولّدت ساله بعد رو  به موقع تبریک بگم. اما اگه باز دیر شد، غر نزن :)



+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت23:42 توسط دايي بزرگه
تولدت مبارک...

سلام پسرم

امروز 2 سالگیت رُ رد کردی و سال دوم زندگی ت هم کبیسه بود یعنی 366 روزه, یعنی 1 روز بیشتر...

توو سنی که تو هستی یعنی 1 روز بیشتر کنجکاوی و یادگیری

نمیدونم چی باید برات بنویسم پسرم

تو داری کم کم بزرگ میشی و چیزای زیادی رُ باید تجربه کنی، لحظات تلخ وشیرین همیشه با هم وجود داره و هر کدوم به اون یکی معنا میبخشه...

 

ممکنه برنامه های زیادی برای خودت بریزی اما یادت باشه اگه اخلالی توو هر کدوم از برنامه هات پیش اومد به معنی شکست نیست، یه تجربه ست که فرصتش برای تو به وجود اومده و تو مالک انحصاری اون تجربه هستی که باید سعی کنی به اندوخته هات اضافه ش کنی نه اینکه با فراموش کردنش سرمایه ی تجربیت رُ دور بریزی...

همیشه اوضاع اونجوری که فکرش رُ میکنی پیش نمیره سعی کن شرایط رُ برای خودت مهیا کنی و اگه مهیا نشد از اون شرایطی که توش هستی لذت و استفاده ببر و مطمئن باش که بهترینها همونیه که برات پیش اومده، البته به این معنا نیست که به چیزی که هستی راضی باشی و دست از تلاش برداری ، نه ...

حصول نتیجه مهمه ولی از اون مهمتر تلاش در مسیر رسیدن به نتیجه ست...


+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت14:41 توسط بابا
تولدت مبارک

یادم بود که تولدت در اردیبهشت هست ولی روزش را با روز تولد داییت اشتباه گرفته بودم. اما از این مهمتر اصلا نمی دانستم امروز چندم اردبیهشت هست. الان ساعت ۴۷ دقیقه صبح ۲۷ اوریل هست به وقت این جای جهان که من هستم، دو اقیانوس دورتر از تو. همه این اعترافات را کردم که بگم اما امروز همش به یاد تو بودم. یادم بود که شب که می آم خونه تاریخ را چک کنم. داشتم بلاگت را می خواندم که مامانت را توی چت دیدم و فهمیدم ای داد که امروز اصلا تولدت هست و من درست و حسابی یادم نبود. خب دیگه تکرار نمی شه. قول می دم. قول قول...

دارم فکر می کنم که چی می توانم بهت هدیه بدم؟ می خوام برات یک قسمت کوچیک از یکی از کتاب های مورد علاقه ام را ترجمه کنم و بنویسم. دارم فکر می کنم که آیا اینجا بنویسم یا روی کاغذ و وقتی بزرگتر شدی فقط به خودت بدم.


تولدت مبارک از راه خیلی خیلی دور. دوستت دارم کوکوژ جانم!


+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت9:26 توسط عمه زهرا
مهراد در آستانه دوسالگی

این تعطیلات عید هم مثه خیلی دیگه از تعطیلات با سرعت برق و باد گذشت و فقط رو سیاهیش به مامان، بابا و مهراد موند. مهراد سفید رو بردیم و برنزه برگردوندیم.

به آقا مهراد که حسابی خوش گذشت هر کاری که اینجا نمیتونست بکنه اونجا دلی از غذا درآورد.

طبق معمول همیشه که تو تعطیلات برنامه خوابش کلا عوض میشه نصفه شب شیر خوردناش هنووووز تمومی نداره، پا میشد و با زبون شیرین امپراطوریش، دستور میداد که " بولند شو، شیر بده بخورم" در ادامه در جواب بابا جونیش که برم شیر پاکتی بیارم. "نه شیر خودم بده بخورم " و در ادامه‌تر " این یکی تمووم شد، ای یکی"

بهمین واضحی جملات رو ادا میکنه.

 میخوابید و کله‌ صب باز بیدار میشد و پتو بدست (همون اینتا سابق) میرفت سمت پدر جون و باز امپراطود دستور میداد :  "پدر جون بولند شو صبونه بدم بخورم "

 بعد از صبونه بهمراه پدر جون بیچاره میرفتن پارک نزدیک خونه و 2تا 3 ساعت بعد با چهره‌ای جدید از مهراد روبرو میشدی  و اینگونه پسرمون بدون صرف هزینه برنزه شد.

 میشه گفت هر کلمه جدیدی رو با اشتیاق چندین بار تکرار میکنه و تقریبا بجز تعداد محدودی از کلمات مثل کفیث بجا کثیف، مساک بجا مسواک، بقیه کلمات رو تمیز بیان میکنه.

اعداد رو تا 30 میتونه بشماره البته دقیقش پیش پرستارش و پیش خودش.

پرستارش 12 امام رو با شعر یادش داده.

اسامی رو  تا حد زیادی بلده دایی، خاله، عمه‌ها و عموها

ضدیتها، صفت‌ها، ضمیرها و فعل‌ها رو معمولا درست انتخاب میکنه

اینروزا خیلی از جملاتشو با کلمه‌ی " دیدی" شروع میکنه

مهراد ‌در جواب مامانش که اذیت نکن، آهنگین میگه " دیدی اذیت نکردم"

عاشق بازی کردن با خودشم داره تو خونه  با حالت دو، دور میز میچرخه، در جواب مامانش که داری چیکار میکنی"دارم بپر بپر موکونم "

 پسرمهربونو با احساسمون، اگه کوچکترین رنگ ناراحتی تو چهره مامانش یا هرکسی که دوسش داره، ببینه، بغلش میکنه و میگه " عزیزم" بعد بوسش میکنه.

 پ. ن به دوستان و مامانای باتجربه :  مامانش دو برنامه مهم  گرفتن داره شیر گرفتن و از پوشک گرفتن، که داره کم کم زمینه‌ش رو آماده میکنیم حالا کو تا اجرائی و نهائی شدن، اگه کسی تجربه‌ای داره خوشحال میشم  استفاده کنم.

مهراد موقعی که ازش درخواست خندیدن میکنی 


مهراد و ژست هایش





هفت سین خونه پدری مامان - فروردین 1392



مهراد و ابتکاراتش



+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت12:0 توسط مامان
پسرم

زمان مثل همیشه خیلی زود گذشت خیلی اتفاقات افتاد خیلی زمان‌ها هم از دست رفت و مهراد بزرگتر شد اینروزا بواسطه روزائی که داشتیم وقتی مهراد رو نیگاه میکنم باز مامان متفکری میشم و به خیلی چیزا فکرم باز مشغول میشه به آینده مهراد حتی شاید خیلیییییییییی زود باشه به دامادی مهراد و دوردورای مهراد...  گاهی وقتاش هم دلم میگیره بواسطه پیش‌داوری‌هام.

 تا الان من و بابا تموم سعیمون رو کردیم  و خواهیم کرد که پسرمون رو با بهترین شرایط ممکن برزگ کنیم، تا جای ممکن و ناممکن وقت میذاریم برای رشد، آموزش، تربیت، شادی و تفریح مهراد، دلمون میگیره بعدها مهرادمون واسه پدر و مادرش، خانواده‌ش یه کوچولو وقت نذاره یا نتونه یا حتی شرایطش نباشه وقت بذاره.

 اینروزا فکر میکنم از خود گذشته بودن پدر و مادرا شاید خیلی خوب نباشه یک دلیل تنها شدنه...

 پسرم

جلو چشم ریزبین مامان و بابا داری قد میکشی و انشالا رشد میکنی تمام‌م‌م این لحظات بدون نگارش، در ذهن ما حک خواهد شد و متأسفانه فراموش‌نشدنی‌ست دلمون میگیره اگه گاهی به‌یادت نمونیم.

 زمین خوردی بلندت کردیم، خندیدی خندیدیم، گریه کردی، آرومت کردیم، نخوابیدی نخوابیدیم، دویدی دویدیم، مریض و ناتوان شدی توان شدیم، خواستی مایه گذاشتیم و هرکار، هر چیز که برای تو بود، دلمون میگیره اگه زمین‌گیر شدیم، گیرت نیاریم نتونستیم، نتونی...

 با همه این دلگیری‌های این روزا، هر بار نگاهت کردم شاد شدم تو میفهمیدی، بغلم کردی و بوسیدی، چقدر این بغل‌کردنات رو دوست دارم پسر نازنینم.


+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت10:27 توسط مامان
تازه های مهراد

سرعت تغییر و تحولات مهرادخان از ثبت توسط مامانش بیشتره  و معمولا با تاخیر ماندگار میشه بخشیش هم مقصر خود پسرمونه که نمیذاره تو خونه کسی سمت کامپیوتر بره. مامانش مجبوره سر یه فرصت کوچیک، تند و تند تو محل کار براش بنویسه.

پسر بلای ما اسم و فامیل خودش هیچ، اسم  و فامیل مامان و باباشم بلده

تا 10 به‌ترتیب و زبون شیرینش میتونه بشماره تازه‌شم به انگلیسی هم تا فایو بلده

بیشتر رنگها رو میشناسه عاشق نارنجی و قیمز گفتنشم

بیشتر حیوونات رو میشناسه حتی خوک گینه‌ای، شانپانزه...

شکل‌های هندسی دایره، مربع، مستطیل و لوزی رو هم میشناسه.

بعد از هر خوردنی ازمون میخواد که مسواکشو بهش بدیم تا حالا 3 تا مسواک عوض کرده آخه فقط دندوناشو مسواک نمیزنه که ... (بدون شرح)،  آخریشو میگه : مساک جدید به  مسواکش نیگاه میکنه میگه : شبیه اتو

آقای موع، گاو کوچولوش که عمه مهربونش خریده واسش رو خیلی دوست داره بیشتر حرفای آقا گاوه رو بیشتر از ما گوش میده.

مجبور شدم واسه اولین بار پسر نازنینم رو علی‌رغم میل باطنیم برای مأموریت اداری تنها بذارم حالا که برگشتم  هر دو عزیزم سرماخوردند.

آقای موع                                                                    پازلشو کامل درست میکنه

اتو، جاروبرقی، بخاری برقی، ماشین لباسشوئی و احتمالا ... رو خیلی دوست داره


+نوشته شده در شنبه 30 دی1391ساعت11:50 توسط بابا
آب بازی
خواستم برای نوشته مامانت کامنت بگذارم اما دیدم طولانی می شه اینه که آمدم اینجا بنویسم.

نمی دانی چه کیفی داد خوندن پست پایین! بزرگ شدنت، حرف زدنت، همه خیلی لذت بخش هست. انار دوست داری، پس هندوانه چی؟

من هم عاشق آب بازی هستم. کاش می شد ببینمت و بعد از صبح تا شب باهات آب بازی کنم آنقدر که هر دو خسته اما شاد شاد بشیم. بزرگ شدن در شهری که دریا داره هم خودش نعمت بزرگی هست. اینجای که من هستم رود خانه داره، یک رود بزرگ و معروف. من خیلی وقت ها می رم کنار رودخانه قدم می زنم. و گاهی در حین قدم زدن هام به تو، مامانت و دایی ات فکر می کنم. فکر می کنم کاش تو زودتر حرف زدن را یاد می گرفتی. آنقدر که مفهوم مهاجرت را بدانی تا من برات توضیح بدم که چرا ما نیستیم. چرا ما شدیم عکس و صدای پشت تلفن. دوستت دارم، شاد باشی.


+نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت11:49 توسط عمه زهرا
تازه های مهراد
پسر بلای ما تقریبامیتونه به زبون شیرین مهرادی همه کلمات رو که هیچ، جملات رو هم تکرار کنه طوری که مفهوم رو برسونه شده حتی برات پانتومیم هم بازی کنه مثلا با دیدن بخاری میگه: " آتیشش، دود، اون مانا " یعنی از آتیش دود (منظورش بخاره) بلند میشه میره بالا. قیافه‌ش و حرکت دستش دیدنیه.

جملات سه-چهار کلمه‌ای رو به دو کلمه خلاصه میکنه: بابا لالا، مامان کار و ...

بابا جونیش برای بار سوم موهای پسرشو به‌قول خودش مرتب و بقول من کوتاه کرد گزارش مهراد به اختر خانم (پرستارش) با اشاره دستش به موهاش: موهام تموم

به‌نسبت خوب از فعل‌ها استفاده میکنه مثل : بترس و نترس تفاوتشو خوب میدونه و وقتی میگه مامانش و باباش کلی ذوق میکنند، میگه:

" آقو (چاقو)، بترس‌س "

آتیش، اووتو، داغ، گاز  بترس‌س

وقتی  وارد اتاق تاریک میشه میاد سمتت و میگه : نترس‌س

بیشتر از قبل به انجام کاری گیر میده، حتی وقتی سرش رو به یه چیز دیگه گرم میکنیم بعدش دوباره یاد گیرش میوفته

 گاهی برای انجام کاری اونقدر خواستشو تکراررررررررررر میکنه که نمیدونی خوشحال باشی میخواد به هدفش برسه یا اینکه که دلت میخواد موهاتو یکی یکی بکنی.

 آب‌بازی از هر نوعش رو خیلیییی دوست داره و آخرش با گریه از آب جدا میشه، چه حموم باشه، چه دریا یا حتی آب جمع‌شده از بارون تو خیابون و یا روش مهرادی: مامانش آب جوشیده  برا خوردنش تو یخچال میذاره، تا لیوان آبشو  حین باز شدن در یخچال میبینه از طبقات یخچال میخواد بالا بره  که لیوان بزرگ رو برداره و بعدشم بره آب بازی مهرادی، یه کوچولوشو تو دید تو میخوره که شک نکنی میگه آپ  فیلمشه، بعد میره محل بازیش، میز و بقیه آب رو  روی میز میپاشه، آب پخش شده رو با دستش بر میداره که بخوره، به صورتش، تموم دستش، لباسش میماله و آخر سر هم میره بالای میز رو خیسیها میشینه که احیانا چیزیش هدر نره، اگه دستمال برداری که پاک کنی میزنه زیر گریه  و ... نمیدونم این چه جذابیتی داره براش که بعد هر تشنگی اینکارو تکرار میکنه!!

پسرک ما وقتی ازت یه کاریو میخواد اصلا تحمل صبر نداره باید بلافاصله اونکارو براش بکنی و بعضی ازون کارا هم میشه عادت و جزء برنامه همیشگیت مثل  کشتی گرفتن قبل خواب باباش با پسرش به قول مهراد بابا اوشی یا نقاشی کردن

مداد و مداد رنگی هاشو میاره با تکرار ماه‌ه‌ه، ماه بوزوگ (ماه بزرگ بکش) ، اوتوبووس،اتار (قطار) و گاهی باید همینطور بشینی و ماه بکشی اونم بزرگ و کوچیک و ...

خیلی از تضاد ها رو میشناسه مثل: بزرگ کوچیک، دور نزدیک، زیر بیرون، عقب جلو، باز بسته، خاموش روشن، بالا پائین. چپ و راست رو هنوز خوب یاد نگرفته.

از ذوق کردنای بیرون رفتنش:  یکیش اینه که اتوبوس همسایه رو ببینه، کامیون اون یکی همسایه رو ببینه، کلا ماشینای بزرگ جثه رو دوست داره و هیچکدوم از نظر مهراد پنهون نمیمونه و مامانش هی باید تو ماشین اسمای اونا رو تکرار کنه، دیگه اینکه ماه تو آسمون رو پیدا کنه و ببینه، سطل آشغالای تو خیابون رو ببینه و ... برات هر چیزی رو که میشناسه تکرار کنه

به لامپ‌های رنگی وسط بلوار میگه توپ کلی براش توضیح میدیم که اینا لامپ دایره‌ای شکله توپ اند.

به لامپ‌های زرد رنگ بقول خودش دوردورا، میگه آتیش باز براش توضیح میدیم که لامپ رنگ زرد اند. (خودائیش هم از دور مثه شعله آتیش میمونه)

مهراد اسمت چیه : من

 مهرادخان تا 5 میتونه بشماره اما وقتی یواشکی داره برای خودش میشماره!!

تو میوه‌ها عاشق اناره اگه انار ببینه بلافاصله باید نوش جان کنند. حلال‌زاده به دائیش رفته.

 و اما اینکه الان دیگه پسر گلمون ناهارش رو خودش تنهایی و به‌نسبت تمیز میخوره، قشنگ ماست میریزه رو برنجش و قاشقش رو میبره سمت دهانش، دست پرستارش درد نکنه، خیلیها میگن عجیب نیست ولی مهراد حرف  پرستارش رو بیشتر از ما گوش میده و کلا گاهی رفتاری کاملا متفاوت داره رو این حساب خیلی از چیزا رو ما از پرستارش میخوایم که انجام بده یکیش استقلال دادنه، اینکه بذاره مهراد خودش غذاشو بخوره، بماند که هنوز پیش ما با اون توصیفاتی که پرستارش میگه، غذا نمیخوره (توصیفات بالا)!!

 بالاخره بعد از مدتها 2 دندون دیگه به 8 تا دندون (4 تا بالا و 4 تا پائین) پسرمون اضافه شد 2 دندون بالا بعد نیش!! نمیدونیم عجیب هست یا نه دندونای نیش در نیومدن هنوز!!!

 پ.ن به مهراد: مامان بالاخره بزودی انشاله میبینی دایی یعنی چی؟ یعنی کی؟ خوشحالم

خیلی زود عکس تو همین پست میذارم  کسی سایت خوبی میشناسه واسه آپلود که هی عکسا نپره!!! مثه عکسای پستای قبلی مهراد :(


+نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1391ساعت11:13 توسط مامان
واکسن 18 ماهگی

خیلی نگران بودم 11 صبح پنج‌شنبه 11 آبان رفتیم مرکز بهداشت شهرک، قبلش هم 22 سی سی قطره استامینوفن داده بودیم. دور سر مهراد 50 ، قد 9/ 80 Cm و وزنش 10/610 Kg که افزایشش کم بود و از رنج هم اومده بود پائین. احتمال داده شد بخاطر مسافرت که رفتیم و یا دندون درآوردنه، نوبت رسید به واکسنهای آقا مهراد. اول واکسن خوراکی فلج‌اطفال بعد واکسن MMR (سرخک، سرخچه و اوریون)که به‌دست مهراد زده شد درد نداشت بعدش نوبت واکسن ثلاث (دیفتری، کزاز و سیاه‌سرفه) شد طبق صحبت مسئول بهداشت هم درد داره و هم تب، باباش پاهاشو و مامانش هم دو دستش رو گرفت سعی کردیم حواسشو پرت کنیم  وقتی سوزن رو به ران پای چپ پسر زد قیافش تو هم رفت و یه کوچولو جیغ زد که... تموم شد. مسئول مرکز تعجب کرده بود از صبوری پسر صبورمون. بالاخره اونهمه خرمایی که مامانش خورده بود ظاهرا بی‌تأثیر نبوده بماند که بابا جونیش هم زبانزد صبوریه تو فامیل.

تا بعداز ظهر کمپرس یخ و بعدش کمپرس گرم. هر 4 ساعت هم 22 سی سی قطره استامینوفن، مهراد تب کرد و پاش هم درد داشت طوریکه پسر گلمون خوب نمی‌تونست راه بره . اونروز با کلمه و مفهوم درد آشنا شد و دائم با اشاره به پاش، تکرار می‌کرد "درد". شبش رفتیم  پارک و به جمع صمیمی خانواده بابا جونی پیوستیم و واسه اولین بار مهراد سوار  اسب شد.

 تازگیا مداد رنگی میدیم بهش که نقاشی کنه، همش دوست داره ماه بکشیم براش. هرچیزی که شبیه ماه باشه رو با ذوق بهت نشون میده حالا از لکه روی میز گرفته تا شکل دهن موقع کشیدن نی‌نی و سوراخ قفل کلید.

 اینروزا باز مهراد موقع غذا خوردن از مامانش و باباش خیلی انرژی میگیره، شده آرزو واسه مامانش که مهراد بیاد و خودش با ذوق بشینه و خودش غذاشو بخوره. مامانش می‌ترسه از اینکه همین روند تا بزرگتر شدن مهراد ادامه داشته باشه رو این حساب مامانش و باباش تصمیم دارند و تلاش می‌کنند که نشون بدند هییچ اصراری به خوردن مهرادخان ندارند هرچند که خیلییی سخته.

مسئول بهداشت زینک سولفات واسه به اشتها آوردن مهراد نسخه نوشت اما بهش نمیدیم ما میتونیم طبیعی اشتهادارش کنیم.

پ.ن به مادران با تجربه: شما راهکاری، کتابی و سایتی سراغ دارید که بتونیم مهرادخان رو غذاخورش کنیم؟ یه دنیا ممنون میشم از تجربیاتتون استفاده کنم.

قبل از واکسن

بعد از واکسن

مهراد متفکر جلوی آینه


+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1391ساعت13:41 توسط مامان
منوی اصلی
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک
درباره ی ما

پسرم به عنوان مدير وبلاگ معرفي شده تا از همين الان شخصيت دنياي مجازيش هم شكل بگيره، اما چون قراره ايشالا همين روزا به دنيا بياد من و مامانش پُستاش رُ آپ مي‌كنيم تا ايشالا وقتي به سني رسيد كه تونست مديريت وبلاگ رُ به عهده بگيره خودش كار رُ ادامه بده...
آرشیو مطالب
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
موضوعات
تازه های مهراد
نامه هایی به پسرم
نویسندگان
بابا
خاله
دايي بزرگه
دايي كوچيكه
عمه زهرا
مامان
پیوند های وبلاگ
چرك‌نويس (مهدي دمي‌زاده)
كاغذِ بي‌خط (مهدي دمي‌زاده)
كوكوژنامه
عمه زهرا
آترین
دردونه مامان و باباش
آپلودعکس و فیلم
خاطرات مهراد پسر
نام نام
خاطرات عرشیا کوچولو
عروسک من باران
وب سایت کودکان
صدراخان
بازی آنلاین
طراحی سایت
قالب وبلاگ
امکانات

Powered by BLOGFA
Designed by WEB-TOOLS.IR
خروجی وبلاگ
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط وب تولز

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت